بيانات بزرگان : نیلوبلاگ

خرید بک لینک

لقمان حكيم عليه السلام: يا بُنَىَّ... وَ اجْهَدْ اَنْ يَكونَ الْيَوْمُ خَيْرا لَكَ مِنْ اَمْسِ وَ غَدا خَيْرالَكَ مِنَ الْيَوْمِ فَاِنَّهُ مَنِ اسْتَوى يَوْماهُ فَهُوَ مَغْبونٌ وَ مَنْ كانَ يَوْمُهُ شَرّا مِنْ فرزندم بكوش تا امروزت بهتر از ديروز و فردايت بهتر از امروز باشد، كه هر كسدو روزش برابر باشد، زيانكار است و هر كس امروزش بدتر از ديروزش باشد،از رحمت خدا دور است.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:40 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد

لقمان حكيم عليه السلام: عَلَيْكَ بِقَبُولِ الْمَوْعِظَةِ وَالْعَمَلِ بِها فَإِنَّها عِندَ الْمُؤْمِنِ أَحْلى مِنَالْعَسَلِ الشَّهْدِ وعَلَى الْمُنافِقِ أَثْقَلُ مِنْ صُعُودِ الدَّرَجَةِ عَلَى الشَّيْخِ الْكَبيرِ؛
موعظه را بپذير و به آن عمل كن، زيرا موعظه نزد مؤمن از عسل ناب شيرين تر است وبراى منافق از بالا رفتن از پله بر پير مرد كهنسال دشوارتر

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:38 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد

لقمان حكيم عليه السلام :
مَنْ يُطِعِ اللّه َ خافَهُ، وَ مَنْ خافَهُ فَقَدْ أَحَبَّهُ، وَمَنْ أَحَبَّهُ اتَّبَعَ اَمْرَهُ، وَمَنِاتَّبَعَ اَمْرَهُ اسْتَوْجَبَ جَنَّتَهُ وَمَرْضاتَهُ؛
هر كس خدا را اطاعت كند از او بترسد و هر كس از او ترسيد او را دوست مى دارد و هر كس او را دوست داشت از امر او پيروى مى كند و هر كس از امر او پيروى نمود، سزاواربهشت و خشنودى او مى شود

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:37 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد


في حِكَمِ لُقمانَ فيما أوصَى بِهِ ابنَهُ أنَّهُ قالَ : يا بُنَيَّ ، تَعَلَّمتُ بِسَبعَةِ آلافٍ مِنَ الحِكمَةِ فَاحفَظ مِنها أربَعَةً ومُرَّ مَعي إلَى الجَنَّةِ : أحكِم سَفينَتَكَ ؛ فَإِنَّ بَحرَكَ عَميقٌ ، وخَفِّف حِملَكَ ؛ فَإِنَّ العَقَبَةَ كَؤودٌ ، وأكثِرِ الزّادَ ؛ فَإِنَّ السَّفَرَ بَعيدٌ ، وأخلِصِ العَمَلَ ؛ فَإِنَّ النّاقِدَ بَصيرٌ .
در سفارش هاى لقمان عليه السلام به پسرش آمده است: اى پسرم! هفت هزار حكمت آموخته ام ؛ امّا تو چهار تا از آنها را حفظ كن تا با من به بهشت بيايى : كشتى ات را محكم كن؛ زيرا دريايت عميق است. بارت را سبك كن؛ زيرا بالا رفتن از گردنه، سخت است . توشه را زياد بردار؛ زيرا سفر، طولانى است. عمل را خالص گردان؛ زيرا ارزياب، بيناست.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:36 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد


في حِكَمِ لُقمانَ فيما أوصَى بِهِ ابنَهُ أنَّهُ قالَ : يا بُنَيَّ ، تَعَلَّمتُ بِسَبعَةِ آلافٍ مِنَ الحِكمَةِ فَاحفَظ مِنها أربَعَةً ومُرَّ مَعي إلَى الجَنَّةِ : أحكِم سَفينَتَكَ ؛ فَإِنَّ بَحرَكَ عَميقٌ ، وخَفِّف حِملَكَ ؛ فَإِنَّ العَقَبَةَ كَؤودٌ ، وأكثِرِ الزّادَ ؛ فَإِنَّ السَّفَرَ بَعيدٌ ، وأخلِصِ العَمَلَ ؛ فَإِنَّ النّاقِدَ بَصيرٌ .
در سفارش هاى لقمان عليه السلام به پسرش آمده است: اى پسرم! هفت هزار حكمت آموخته ام ؛ امّا تو چهار تا از آنها را حفظ كن تا با من به بهشت بيايى : كشتى ات را محكم كن؛ زيرا دريايت عميق است. بارت را سبك كن؛ زيرا بالا رفتن از گردنه، سخت است . توشه را زياد بردار؛ زيرا سفر، طولانى است. عمل را خالص گردان؛ زيرا ارزياب، بيناست.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:36 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد

سه نصیحت لقمان به پسرش
روایت شده: لقمان حکیم روزی این سه پند را به پسرش آموخت و به او چنین گفت:
پسرجانم! به تو سفارش می کنم که این سه پند را به خاطر بسپار و به آن عمل کن:
1 - راز خود را به زن (همسر) خود نگو.
2 - با عَوان [مأمور حسابرسی و دفتردار نگهبانان دولتی ] دوستی مکن.(985)
3 - از نوکیسه [آن کس که تازه ثروتمند شده ] وام نگیر.
پس از آن که لقمان از دنیا رفت، پسرش خواست این پنده را بیازماید، و آشکارا بنگرد که زیان آن ها چیست که پدر حکیمش به آن وصیت نموده است. گوسفندی را کشت و بعد کشته شده آن را در میان جوالی نهاد و سر جوال را بست و آن را به خانه آورد و در زیر تختش گودالیکند و آن را در همان جا دفن کرد و به همسرش گفت: من دشمنی داشتم او را کشتم و در این جا دفن کردم، مراقب باش که این راز را بپوشی و به کسی نگویی.
سپس در همسایگی او عوانی [سردفتر نگهبانان دولتی ] بود، و دوست شد و هر روز او را نزد خود می آورد و برنامه روابط دوستی را با او انجام می داد و نیز در آن محله ای که سکونت داشت، جوانی بود که اصالت خانوادگی نداشت او با سعی و کوشش ثروتی اندوخته بود و تازه ثروتمند شده بود و به ثروت خود افتخار می کرد، پسر لقمان چند درهم از او وام گرفت، و آن را در گوشه خانه اش نهاد.
تا این که روزی بین پسر لقمان و همسرش دعوا و نزاعی رخ داد، در آن حال زن او فریاد زد: ای قاتل بدکار و ای خونریز فتنه انگیز، مسلمانی را به ناحق کشتی و در خانه خود دفن کردی؟ اینک میخواهی مرا نیز بکشی....؟
صدای او به گوش همسایه اش عوان رسید، با این که پسر لقمان با عوان دوست بود، بی درنگ او رفت و ماجرای قتل را به پادشاه خبر داد.
پادشاه فرمان داد که کسی باید قاتل را احضار کند. همان عوان گفت: من او را احضار می کنم. عوان به خانه پسر لقمان آمد و او را با کمال ذلت و اهانت از خانه اش بیرون کشید و برنامه دوستی خود با او را به کلی فراموش کرد و کشان کشان او را به سرای شاه می برد، در مسیر راه آن شخص نوکیسه، پسر لقمان را در آن حال دید، در برابر مردم و با شتاب و خشونت نزد او آمد و دامنش را گرفت و گفت: اگر تو را قصاص کنند، مال من تلف می شود، هم اکنون طلب مرا بده. [با این برخورد ناجوانمردانه آبروی پسر لقمان را برد.]
به این ترتیب گروهی اجتماع کردند و پسر لقمان را با اهانت بسیاری به سوی سرای شاه روانه کردند.
هنگامی که فرزند لقمان در برابر شاه قرار گرفت، بین آن ها چنین گفتگو شد:
شاه: تو که پسر لقمان هستی، شایسته نبود که از تو خونریزی و فتنه انگیزی سر زند.
پسر لقمان: من هرگز خون به ناحق نریخته ام و اصلاً آدمیزادی را نکشته ام.
عوان: او دروغ میگوید، بلکه مردی را کشته و جنازه اش را در خانه اش دفن کرده است.
پسر لقمان: از پادشاه میخواهم فرمان دهد تا آن مقتول را حاضر کنند، و او در میان جوالی است که من در فلان جا دفن کرده ام.
پادشاه فرمان داد تا آن جنازه را حاضر کنند، مأموران به خانه پسر لقمان آمدند، همسر پسر لقمان محل دفن را نشان داد، آن ها از آن جا خاکبرداری کردند، جوالی را از آن جا بیرون آورده و همچنان سربسته نزد شاه آوردند، وقتی که سر جوال را گشودند، دیدند جسد یک گوسفند است که ذبح شده است. حاضران حیران و شگفت زده شدند.
شاه: ای فرزند لقمان! چرا گوسفند را ذبح کرده و دفن کرده ای؟ گونگی این حادثه را برایم بیان کن.
پسر لقمان: پدرم به من چنین وصیت کرد:
1 - راز خود را به همسرت نگو.
2 - عوان (مأمور حسابرسی به امور نگهبانان) را به عنوان دوست خود نگیر.
3 - از نوکیسه وام نگیر. من خواستم این پندهای پدرم را بیازمایم، وقتی که آزمودم به حکمت و صدق گفتار پدرم پی بردم و برایم روشن شد که سخن او عین حقیقت است و بر هر کس که این نصیحت را بشنود سزاوار است که راز خود را به همسرش نگوید، از نوکیه وام نگیرد و با عوان دوستی نکند و خانه دلش را از دوستی با ناکسان بزداید تا به خوشبختی دنیا و آخرت دست یابد...(986)
2 - داستان اصحاب کهف
سؤال کافران از سه چیز
روایت شده: قبل از هجرت، نمایندگان کفار قریش در مکه به مدینه سفر کردند و از دانشمندان یهود در مورد مبارزه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم استمداد نمودند، دانشمندان یهود به آن ها گفتند: سه سؤال از محمد صلی الله علیه و آله و سلم بپرسید، اگر پاسخ شما را داد، او پیامبر و رسول است وگرنه، به دروغ ادعای پیامبری می کند، و با او هر گونه که صلاح می دانید مبارزه کنید. این سؤال ها عبارتند از:
1 - در مورد اصحاب کهف بپرسید که سرگذشت آن ها چیست؟
2 - از ماجرای ذوالقرنین که بر مشرق و مغرب دست یافت بپرسید.
3 - از روح بپرسید که چیست؟
و طبق روایتی، گفتند: اگر محمد صلی الله علیه و آله و سلم به دو سؤال نخست پاسخ داد و در مورد روح پاسخ نداد، او پیامبر است.
نمایندگان قریش به مکه بازگشتند، و ماجرا را به کفار قریش گفتند، آن ها به محضر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رفته و این سه سؤال را مطرح کردند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن ها فرمود: پاسخ شما را می دهم، ولی اءنْ شاءَ الله نگفت، کافران رفتند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پانزده شب منتظر وحی الهی بود، ولی جبرئیل نیامد، به گونه ای که کافران شماتت و شایعه سازی کردند، این موضوع موجب رنجش خاطر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گردید، آن گاه جبرئیل نازل شد و سوره کهف را نازل کرد(987) (آری نگفتن اءن شاء الله موجب تاخیر وحی می گردید) در سوره کهف، به سؤال اول (داستان اصحاب کهف) و دوم (داستان ذوالقرنین) پاسخ داده شده، و در مورد روح، آیه 85 اسراء نازل شد که حقیقت روح را تنها خدا می داند.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:35 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد


. در حديثي آمده لقمان به پسرش گفت:
«يا بُنّي اِنِّي خَدَّمْتُ اَرْبَعَمِأةَ نَبِي، وَ اَخَذْتُ مِنْ كَلامِهِمْ اَرْبَعَ كَلِماتٍ، وَ هي: اِذا كُنتَ فِي الصَّلوةِ فَاحْفِظْ قَلْبَكَ، وَ اِذا كُنتَ عَلَي الْمائِدَةِ فَاحْفَظْ حَلْقَكَ، وَ اِذا كُنْتَ فِي بَيتِ الْغَيرِ فَاحْفَظْ عَينَكَ، وَ اِذا كُنْتَ بَينَ الْخَلْقِ فَاحْفَظْ لِسانَكَ؛
اي پسر جان
! من چهارصد پيامبر را خدمت كردم، و از گفتار آنها چهار سخن برگزيدم:

. هنگامي كه در نماز هستي حضور قلبت را حفظ كن
هنگامي كه بر كنار سفره نشستي گلویت را از لقمه حرام حفظ کن
هنگامي كه به خانة ديگري رفتي چشم خود را از نگاه به نا محرم حفظ کن
. و هنگامي كه بين انسانها رفتي، زبانت را حفظ كن

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۸ ساعت 19:33 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد

خداوندا،
از تو بخشنده تر کیست؟ از تو پوشاننده تر چه کس است؟ از تو در گذرنده تر کدام است؟ ما حیا نمی کنیم از گناه کردن و تو حیا می کنی از نبخشیدن. ما حیا نمی کنیم از نیامدن و تو حیا می کنی و از در نگشودن، به ما ذره ای حیا عنایت کن. خداوندا، بحر بی نهایت کرمت وسیع تر از برکه حاجات ماست. تو به سخاوت شهره تری تا ما به نیاز. تو به بخشیدن راغب تری تا ما به تکدّی. فقط تویی که سزاوار خواستنی و خواهش. فقط از آستان توست که رواست.یاد سبز شکفتن
ای ماندگار، ای جاودانه ترین عشق، ای جدا از من و با من، اکنون در این دل شب، قلم قلبم را با قطره های اشکی که بر گونه دارم، آغشته می کنم و بر صحیفه دعا، خط استغفار می کشم. خدایا، بار گران گناه، پشتم را خمیده و گردباد دلبستگی ها، ساقه های وجودم را می شکند.
ای بی نیاز، زنگار دلم را بزدا، به من بال پرواز و پای رفتن عطا کن.
ای منتهای آرزویم، از خودم چه بگویم که همه را دانی و از تو چه بگویم که فراتر از آنی. من تو را می خوانم که راز هرچه عشقی. تو را می خواهم که خوش بوتر از هرچه عطری.زمزم دعا
خداوندا، دل های سنگ آسا را بشکن تا مگر در شکستگی ها نشانی از تو بیابند که خود فرموده ای: «اَنَا عَندَ القُلوبِ المُنْکَسِرَه»
خدایا، ما به تو شائق تریم تا گناه. از سر اکراه گناه می کنیم. اما هماره مشتاق رجعت به سوی توایم. بندهای شیطان را از دست و پایمان باز کن.
خداوندا، مهر تو پیش و بیش از قهر توست. تویی که مهرت را از دشمنانت [هم] دریغ نمی کنی. قهرت را بر دوستانت روا مدار.
خدایا، به هرکه میوه سنگین عشق می دهی، شاخه وجودش را می شکنی. تو خود مرهم شاخه های شکفته باش.
خداوندا، عشقِ پریدن و عطشِ رسیدن، شدت گرفته است. اکنون که روزنه های شهادت بسته است، راهی به سوی خودت بگشا.آب حیاتدوش، وقت سحر از غصه نجاتم دادندواندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیآن شب قدر که این تازه براتم دادند
حافظهمبازی کودک یتیمامشب سر مهربان نخلی خم شدمهتاب گرفت، شهر در ماتم شددر خانه دور، بیوه ای شیون کردهمبازی کودک یتیمی، غم شد
قیصر امین پور

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 1:0 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد


گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکردهرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکردروستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبلگرمی آغوش شالیزار آرامم نکردبیتو خشکیدند پاهایم ،کسی راهم، نبرددردِ دل با سایهی دیوار آرامم نکردخواستم دیگر فراموشت کنم اما نشدخواستم اما نشد، این کار آرامم نکردسوختم آنگونه در تب، آه از مادر بپرسدستمالِ تببُر نمدار آرامم نکردذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنتعشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 0:54 توسط مسئول هيئت  | نظر بدهيد


بهشت از دست آدم رفت از اون روزی که گندم خوردببین چی میشه اون کس که یه جو از حق مردم خوردکسایی که تو این دنیا حساب ما رو پیچیدنیه روزی هر کسی باشن حساباشونو پس می دنعبادت از سر وحشت واسه عاشق عبادت نیستپرستش راه تسکینه پرستیدن تجارت نیستسر آزادگی مردن ته دلدادگی میشهیه وقتایی تمام دین همین آزادگی میشهکنار سفره ی خالی یه دنیا آرزو چیدنبفهمن آدمی یک عمر بهت گندم نشون می دننذار بازی کنن بازم برامون با همین نقشهخدا هرگز کسایی رو که حق خوردن نمی بخشهکسایی که به هر راهی دارن روزیتو می گیرنگمونم یادشون رفته همه یک روز می میرنجهان بدجور کوچیکه همه درگیر این دردیمهمه یک روز می فهمن چه جوری زندگی کردیم
 

بيانات بزرگان...

ما را در سایت بيانات بزرگان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 22:17

صفحه بندی