من علي همسر فاطمه ام، اينجا مدينه است و اوّل روزِ تنهايي من.
در مسجد بودم و نزديکي هاي ظهر که صداي زناني را شنيدم:
به خانه بشتاب که گمان نداريم فاطمه ات را زنده درک کني.
از ناباوريِ آنچه شنيده بودم لحظاتي بُهت زده ماندم و چون به خود آمدم به طرف خانه دويدم. در مسافتِ کوتاه بين مسجد و خانه ام چندين بار به زمين خوردم تا بالاخره به خانه رسيدم و خود را به داخلِ اطاقِ فاطمه ام انداختم:
اي وايِ من، زهرايم رو به قبله آرام آرميده و پارچه اي سفيد بر روي خود کشيده است.
و اين ديگر نهايتِ غربتِ من بود که تنها يارم از دستم رفته بود.
پس از عُمق درون ناليدم و زهرايم را صدا زدم.
امّا او همچنان آرميده بود. باز صدايش زدم و صدايش زدم ولي همه بي جواب ماند. آخر گفتم:
فاطمه ام، من علي هستم. با من سخن بگوي.
ما را در سایت بيانات بزرگان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93